...
بی رمق تکیه زده ام بر دیوار زندگیم در انتظار آتش سالها
20110820
نخستين پرتوهای روزی ديگر
,
از ميان آسمانی يكپارچه خاكستری
,
شيشه های تار اتاقم را در می نوردد و مرا كه همچنان لبريز از غمم در بر می گيرد...
20110813
زندگی ما چون غروبی ست که مدام کش می آید و هيچ گاه به شب نمی رسد ...
20110804
و ما تنها برگ های پاييزی بوديم , كه نه بر زمين افتاديم
و نه دل در گرو باد سپرديم
...
20110629
زمانی برای حسرت بردن باقی نمانده است
,
بر گذشته های بی حاصلی که روزی جوانی نام داشت .
سقوط می کنم
در حالی که عمیقا می پنداشتم
پرواز را خواهم آموخت .
20110602
خسته ام , و به اندازه تمام روزهای زندگیم احساس پیری می کنم
...
Newer Posts
Older Posts
Home
Subscribe to:
Posts (Atom)