20110827




 پيرمرد می گفت : ديگر زمانش رسيده است ,  يادتان كه نرفته ... پای آن درخت وزم هميشگی ... 

بر مرگت حسرت می برم بدون حتی قطره ای اشك .



20110820




نخستين پرتوهای روزی  ديگر , از ميان آسمانی يكپارچه خاكستری , شيشه های تار اتاقم را در می نوردد و مرا كه همچنان لبريز از غمم در بر می گيرد...
 

20110813



زندگی ما چون غروبی ست که مدام کش می آید و هيچ گاه به شب نمی رسد ...


20110804



و ما تنها برگ های پاييزی بوديم , كه نه بر زمين افتاديم  و نه دل در گرو باد سپرديم...

20110629



زمانی برای حسرت بردن باقی نمانده است ,

بر گذشته های بی حاصلی که روزی جوانی نام داشت . 

سقوط می کنم 

در حالی که عمیقا می پنداشتم 

پرواز را خواهم آموخت .