بی رمق
تکیه زده ام
بر دیوار زندگیم
در انتظار آتش سالها
20121019
پروانه ای مرده ,بود
در کنجی از پنجره ای
ناگشوده ,
و پاره ای جا مانده از من
در میان زمان,
آن هنگام که از خواب
برخاستم;
اندوه صبحگاهم .
20121013
در زمان
پنهان است ،
آنچه كه از من
ديگر نيست
خاطره نت هايى
كه رنج مى برند
سرگردان،
بى هيچ دستاويزى
چون حافظه اى
رو به زوال
20121011
زندگی نا بهنگام ام معمایی است بی پایان که دستخوش مرور زمان شده . یک پازل بی
معنا که فرو می پاشد و پراکنده می شود , و تنها تکه هایی از آن برجای می ماند .
20110917
این چرخه ادامه می يابد , و
تلخ ترين حقيقت آنست كه ما قادر به نااميد شدن نيستيم.
20110827
پيرمرد می گفت : ديگر زمانش رسيده است , يادتان كه نرفته ...
پای آن درخت وزم هميشگی ...