20110629



زمانی برای حسرت بردن باقی نمانده است ,

بر گذشته های بی حاصلی که روزی جوانی نام داشت . 

سقوط می کنم 

در حالی که عمیقا می پنداشتم 

پرواز را خواهم آموخت .

                       

20110602





خسته ام , و به اندازه تمام روزهای زندگیم احساس پیری می کنم ...

20110523





چه اهمیتی دارد که ما در غروب آخرین روز نیز تنها باشیم ...


20110513




خورشید ، تند و وحشی , مدار گم کرده بھ من نزدیک می شود . گداخته و هراسیده , در میان هیاهوی صخره ها محو می شوم . بیگانگیم را در پس باد های سرکش نقش می زنم . به تنهاییمی آویزم  از دیواره های کهن اساطیر , چنان خفاشی که در حسرت مکیدن قطره های خون , بی صبرانه انتظار می کشد .


20110508




ساعت هاست که با خودخواهی به چارچوب در ِ اتاقم خیره شده ام . بیشتر نگاهم متوجه قسمت بالای آن است که شیشه ای ندارد . پیوسته ارتفاعش را می سنجم و به این فکر می کنم که آن قطعه فلزی افقی که می بایست شیشه ای بر رویش سوار می شد و نشده است تا چه میزان جرم را می تواند تحمل کند . تنها نتیجه ای که عایدم می شود اینست که  بیشتر از یک خودخواه می بایستی تا اندازه زیادی یک بزدل ِ ترسو باشم .