20110523





چه اهمیتی دارد که ما در غروب آخرین روز نیز تنها باشیم ...


20110513




خورشید ، تند و وحشی , مدار گم کرده بھ من نزدیک می شود . گداخته و هراسیده , در میان هیاهوی صخره ها محو می شوم . بیگانگیم را در پس باد های سرکش نقش می زنم . به تنهاییمی آویزم  از دیواره های کهن اساطیر , چنان خفاشی که در حسرت مکیدن قطره های خون , بی صبرانه انتظار می کشد .


20110508




ساعت هاست که با خودخواهی به چارچوب در ِ اتاقم خیره شده ام . بیشتر نگاهم متوجه قسمت بالای آن است که شیشه ای ندارد . پیوسته ارتفاعش را می سنجم و به این فکر می کنم که آن قطعه فلزی افقی که می بایست شیشه ای بر رویش سوار می شد و نشده است تا چه میزان جرم را می تواند تحمل کند . تنها نتیجه ای که عایدم می شود اینست که  بیشتر از یک خودخواه می بایستی تا اندازه زیادی یک بزدل ِ ترسو باشم .



20110505



روان هایی بسیار در ستم هایی هرچند ناچیز اما تا سرحد نابودی زندگی , ویران کننده , پژمرده اند و با شادابی و سرزندگی , فرسنگ ها فاصله گرفته اند . در دنیایی که طوفان های مرگ آور در پس زیبایی بال های یک پروانه خود را پنهان کرده  استآیا نگاه های سردی که با سنگدلی بر چهره ای بی پناه تازیانه می زنند , مرگی تدریجی و دردناک را با خویش به همراه نخواهند آورد ؟ سرشت های گوناگون چنان در هم تنیده اند که توانمندترین پندارها نیز هیچگاه قادر نخواهند بود تا رفتاری را , بر آمده از سرشتی آزاد که خرده ستمگری را پیشه کرده است, بدانند . حقیقت اینست که همگی در مسیر روزانه زمین پیچیده شده ایم با صخره ها , سنگ ها و درخت ها . بیزارم از این همه وابستگی.



20110429

ساختمان های کهنه و چرکین , دیوارهای کپک زده با رگه هایی سفید , گه گاه سبزی کمرنگ , سنگ فرش های فرسوده و بی رمق , هوایی خنک و سرشار از ناخوشی , گرفته و بی حوصله , درختان لخت و عریان که به سختی از آسمان خاکستری و ابرهای غمبارش شناخته می شوند , روزها یی که به اندازه شب ها طولانی شده اند , شیشه های بخار زده کافه , چهره های فسرده و خسته , درهم رفتگی های ممتد از پیکرهایی که به زحمت زندگی تن داده اند , بوسه های خشکیده ای که بر جای زخم های کهنه روییده اند . خاطرات آخرین نگاه , و گلویی که دیگر بار به سختی فشرده می شود . همگی در کنار هم سنگینی یک چرخه ملال آور را که میان پیوندی ویرانگر , مبسوط گشته است , به دوش می کشند .   

20110428



صاعقه ای ناگاه بر درخت فرو نشست ; در میان هاله ای از مه و سرمایی فراگیر , شاخه های انبوهش درهم شکستند . ریشه هایش در خاک به خود پیچیدند و پیکر سوخته اش تا به امروز چشم های بیشماری را در آسمان می کارد .